اخباربرگزیدهاقتصادتجارتسینما و تئاترصنعت و معدنصنعت ومعدنفرهنگ و هنریادداشت

بهترین فیلم های اسکار2026/ نقد فیلم “فرانکشتاین” : هیولای دل شکسته

فیلم فرانکشتاین براساس رمان جاودان مری شلی، "فرانکشتاین" ساخته شده است، بی گمان هر اقتباس از این رمان در قالب پرسش کلی این سوالات باید خود را بازتعریف کند: هیولا کیست؟ مخلوق، یا انسانی که او را ساخته است؟

علی زند اکبری

منقد سینما و تئاتر

فرانکشتاین

Frankenstein

کارگردان: گیرمو دل تورو

بازیگران: اسکار آیزاک، جیکوب الوردی، میا گاث، فلیکس کمرر، دیوید بردلی، لارس میکلسن، کریستین کانوری، چارلز دنس و کریستف والتس و …

فیلم براساس رمان جاودان مری شلی، “فرانکشتاین” ساخته شده است، بی گمان هر اقتباس از این رمان در قالب پرسش کلی این سوالات باید خود را بازتعریف کند: هیولا کیست؟ مخلوق، یا انسانی که او را ساخته است؟ حال وجه عمیق و فلسفی این سوال باید در قالب جهان بینی سازنده به مخاطب ارائه گردد. سازنده جدیدترین اقتباس از این رمان ” گیرمو دل تورو” است کارگردانی که دید و تفکر ویژه ای در کارهایش ارائه می کند او هر داستانی را با بیانی شاعرانه و تخیلی با فلسفه ای عمیق به تصویر می کشد و در هر فیلم به واکاوی کاراکتری هیولاگونه می پردازد که از درون خود او سرچشمه می گیرد به طور مثال هیولائی که در  ” شکل آب ” به تصویر می کشد موجودی وحشت زده است که با حس لطیف الیسای نظافتچی تبدیل به موجودی رمانتیک می شود! و یا در انیمیشن خاصش “پینوکیو” حتی تصویرسازی از شخصیت های قدیمی چون پدر ژپتو و خود پینوکیو را اغراق آمیز و عجیب از آب درآورده است هرچند بر وجه معنوی این کاراکترها با بازخوانی خودش از آنچه که در می یابد و می فهمد رمزگشائی می کند.

 تخیل قدرتمند او وتوانائی بالای دل تورو در به تصویر کشیدن فانتزیهای بصری اش وجه هیجان انگیز او در دنیای سینماست. او تمام دیالوگها را براساس فیلتر دریافتی خود از داستان، از نو می نویسد و به بازپروری همان حس مشترک میان تمام آثار می پردازد. هنر او در نوشتار، پیوند پیچیدگی احساسات درونی انسان به زبانی شاعرانه اما سنجیده و وفادار به قصه اصلی است جائی که او درک بالای خود از عشق، فقدان، میل به جاودانگی، ترس، تنهائی، محبت و صداقت را از دل موجودی بد چهره، در نهایت ظرافت به تصویر منتقل می کند.

دنیای تاریک او در این فیلم استعاره ای است از تولدی دوباره و نه سایه ای از وحشت، دل تورو تقدیس الهی را در جای جای فیلمش به نوعی به تصویر کشیده، در صحنه ملاقات ویکتور با هاینریش هارلندر(کریستوف والتس)، هارلندر  دستگاه سیستم لنفاوی حقیقی بدن انسان را بر روی تخته چوبی به فرانکشتاین نشان داده می گوید« قبلا طبیب های مسلمان بهش می گفتند دستگاه گردش خون پنهان، فقط سه لیتر مایع را جابه جا می کند ولی دنیایی است برای خودش…»

 دل تورو بی گمان سعی دارد از تله بازخوانی این روایت چند باره از یک رمان فرار کند تا به ورطه تکرار نمایش دوباره از یک داستان مشخص نیافتد اما نمی تواند اصل داستان را تغییر دهد لذا به وجود آمدن مخلوق فیلم را از همان غروری شروع می کند که در شخصیت ویکتور سرکوب شده است.

ویکتور وقتی به مهارت های پزشکی خود پناه می برد که غرور و توانائیش نادیده گرفته شده و به شدت سرکوب می شود، تحقیری که به ایده آلیست شدن شخصیت او منجر شده و مخلوقی را با همان خلقیات به وجود می آورد مخلوق ویکتور مثل او زاده ترس درون است، زاده نادیده گرفته شدن، جدا افتادن، کوچک انگاشته شدن و مهمترینش ترس از تنهائی. درست در همین لحظه است که ویکتور درمی یابد به عنوان خالق یک موجود به دنیای اطراف این پدیده توجهی که باید را نداشته و عاجز از فراهم آوردن شرایط برای ادامه زندگی اوست جائیکه ترجیحش بر از بین بردن اوست ونه حفظش. دقیقا همان جائیکه او را به ایده آل بودن سوق داد حالا مخلوقش را به خشونت رهنمون کرده است، خشونتی بر مبنای درد و رنج.

به همین خاطر است که هیولای او را اولین بار نه در فضای آزمایشگاه بلکه در قطب جنوب و در حال دریدن انسانها می بینیم! بر همین پایه است که فضای ترس و وحشت در فیلم دل تورو زاویه ای فراتر از یک سینمای ترسناک به خود می گیرد، او سنگینی بار مسئولیت یک موجود را روی دوش ویکتور داستانش می گذراد و گناه ناتوانی از انجام مسئولیت را به ترسی کابوس وار برای او بدل می کند. ویکتور حالا باید مسئولیت خطاهای خود را پذیرفته و به ذات انسانی خود بازگردد. اما آیا او توانائی این بازگشت را دارد؟

 در راستای بیان همین داستان دوربین “دن لاوستسن” در ساخت و ویرانی آزمایشگاه ویکتور دو کارکرد مجزا دارد ابتدا با همراهی موسیقی خطی “الکساندر دیپلا” با فیلترهای روشن و بازی با نور و حرکت افقی به نوعی امید به آینده را القا می کند و سپس با زوایای عمودی و موسیقی دلهره آور همان رفت و برگشت در خودساختگی و ویرانی منتج از آنرا به نمایش می گذارد.

هیولای دل تورو-ویکتور می تواند عشق بورزد و وابسته شود و در عین حال و علیرغم تمام نامهربانی هائی که به او شده ببخشد و باز گردد اما آیا ویکتوری که او را به وجود آورده چنین قدرتی دارد؟ نکته کلیدی و البته کنایه آمیز دل تورو به جوامع امروزی همین سوال است. آیا جوامع امروزی قدرت سازگاری با آنچه که برخلاف میلشان هست را دارند؟ او هوش مصنوعی را در قالب جلوه های ویژه فیلم به درستی دخیل کرده است و به نوعی بشر را در برابر این زاده هیولاگونه خود قرار داده است، بشری که هوش مصنوعی را بوجود آورده چگونه می خواهد با آن روبرو شود؟ آیا به راستی قدرت تقابل با آفریده خود را دارد؟ اینجاست که دل تورو با طراحی صحنه ای مجلل و با شکوه، با بازیهای خوب کریس آیزاک، میا گاث، کریستوف والتس والبته هنرنمائی خاطره انگیز جیکوب آلوردی و قدرت تخیل و قلم خود به روز بودن رمان فرانکشتاین مری شلی را در این روزگار با قدرت اثبات می کند، او جلوه ای دیگر از داستان کهنی که بیش از دو قرن از نگارش آن می گذرد را شکل می دهد و در اوج امید و احساس در میان اشک های مخلوق و طلوع خورشید و انعکاس نور آن بر صورت مخلوق و به عنوان تصویر آخر شعری از لرد بایرون را به مخاطب نشان می دهد:

 « اینگونه قلبت می شکند. اما همچنان به زندگی ادامه خواهی داد.»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا